پنجشنبه ۲۴ آوریل ۲۰۰۸



من غلام قمرم, غير قمر هيچ مگوي

پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگوي

سخن رنج مگوي, جز سخن گنج مگوي

و از اين بي خبري رنج مبر , هيچ مگوي


دوش ديوانه شدم , عشق مرا ديد و بگفت

آمدم , نعره مزن , جامه مدر , هيج مگوي


گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم

گفت آن چيز دگر نيست , دگر هيچ مگوي

من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت

سر بجنبان كه بلي , جز تو به سر هيچ مگوي


گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است

گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگوي

گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد

گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگوي


اي نشسته تو در اين خانه پر نقش خيال

خيز از آن خانه برون رخت ببند هيچ مگوي

1 نظرات:

ناشناس گفت...

این شعر عالی بود خیلی خوشم اومد